yasoiran
شاید خیلی ها ندونید ولی یونیسف سال 2010 را ملقب به سال فردوسی کرد. به این دلیل که هزارمین سال وجود شاهنامه رو میگذرونیم.ایرانی بودن افتخار است
arusha
تازيان اينگونه بر ما تاختند 27 اسفند 88 - « اعراب، اينگونه ما را مسلمان کردند » اين تحقيق به همه ايران دوستان تقديم ميگردد . منابع آن برگرفته شده از بزرگترين تاريخ نويسان اسلام ( بلاذري - ابن خلدون - ابن حزم - مسعودي - طبري - شويس عدوي - ابن هشام و . . . ) مي باشد . با اميد بر اينکه چراغي براي نوادگان کورش بزرگ باشد. * نبرد خونين ايرانيان در قادسيه : رستم در حدود چهار ماه در منطقه بلاش آباد در پادگان آن شهر که بعدها سابط نام گرفت اردو زد تا مبادا لشگر عربها نزديک پايتخت ايران در تيسفون گردند . رستم از اوضاع ايران به خوبي آگاه بود زيرا خودش شاه را به سلطنت رسانده بود تا کشور به مرز فروپاشي نيافتد و خوب ميدانست که درگيري هاي داخلي و کودتاهاي چند تن از افسران پارتي و اوضاع کشور مانع از يکپارچگي ارتش ايران ميشود . از طرف ديگر او با مردماني وحشي طرف مقابله بود که براي سه هدف آمده بودند : 1- يا ايرانيان را مسلمان کنند. 2- يا در راه خدا کشته شوند و يا کافران را بکشند. 3- يا ايران را فتح کنند و از مردم خراج بگيرند. رستم ميدانست که سپاه ايران دقيقا عکس عربها هستند و آنان براي زنده مانده ميجنگند
arusha
بلاذري مينويسد : که «بص بهري» هزار درهم پول و يک طيلسان به خالد داد و تعهد کرد در تمام امور با لشگر عرب باشد و ضد ايران وارد جنگ شود و افرادش به عنوان جاسوسان مدينه وارد ايران شوند . سپس ابوبکر نامه اي به وي داد و وعده کارگزاري خليفه مسلمانان را به او داد. رستم فرخزاد در محرم سال 16 هجري با سپاهي 60 هزار نفري از فرات عبور کرد و در کنار شعبه اي از فرات اردو زد . به گفته طبري رستم چنيدن مذاکره با فرماندهان عرب کرد ولي آنان تنها سه راه را براي او گذاشتند : يا مسلمان شوند - يا بجنگند و کشته شوند - يا حاضر به دادن خراج گردند . طبري اذعان دارد که بعد از اين پيشنهادات رستم با فرماندهان ارتش و شاهنشاه گفتگو نمود . ولي هيچ کدام حاضر به باج دادن به عربها نشدند . "طبري" رستم را پس از اين گفتگو هميشه براي ايران در حال گريه مينامد .گفتني است در پايان مذاکرات فرماندهان عرب با رستم آنان اين آيه را براي رستم خواندند ((( کافران بايد با فروتني و به طيب خاطر باجگذار مسلمانان شوند - سوره توبه - آيه 29 ))) رستم از اين سخن توهين اميز آنان به خشم آمد و آماده نبردي سخت شد . او ميدانست که اين نبرد آخرين جنگ
arusha
به گفته طبري در نبرد قادسيه 33 قبيله عرب با لشگر سعد ابي وقاص همراهي نمودند . عرب چيزي براي از دست دادن نداشت . او آمده بود تا يا به سرزمينهاي پر نعمت ايران دست پيدا کند و يا در راه خدا کشته شود . جنگ آغاز شد و روز نخست ايرانيان 500 تن از عربان را کشتند . بيشترين کشته شدگان از قبيله بني سعد بود . روز دوم ايرانيان ب عربها چيره شدند و بيش از 2000 تن از آنان کشته شدند . در اين نبرد 4 تن از سرداران بزرگ ايران به نامهاي پيروزان - بندوان - بهمن جازويه - بزرگمهر همداني کشته شدند . روز سوم نيز همين گونه بود و عربها دست به شگردي نطامي زدند و چشم فيلهاي سپاه را کور کردند و آنان به حالت رميده شدند و تعداد کثيري از ايرانيان در زير دست و پاي فيلان کشته شدند . روز چهارم نبرد تا پاسي از شب ادامه داشت پس از فرارسيدن شب ايرانيان به اردگاه هاي خويش بازگشتند و سلاحها را بر زمين نهادند و استراحت کردند . چند ساعت پس از اين استراحت شبيخون بزرگي از لشگر عرب به سوي ايرانيان وارد شد و نبرد خونيني در شب هنگام شروع گشت و عده کثيري از ايرانيان و عربها کشته شدند . در همين شب به گفته طبري رستم توسط يک عرب سر بريده
arusha
* تاراج خوزستان توسط سپاه اسلام : خوزستان از سال 17 زير يورش اعراب قرار گرفت . مهمترين قبيله تارجگر "عرب بني" تميم نام داشت . "هرمزان" از خاندان قديمي خوزستان بودند . او لشگري را مهيا ساخت تا جلوي ارتش عرب را بگيرد . پس از رسيدن سپاه اسلام به "بازار خوزي ها" آنجا را تاراج نمودند و هرمزان در مناطق اطراف شکست خورد و حاضر به تسليم شد . طبق قراردادي که منعقد شد مناطق "مهرگان کدک" و "هرمزاردشير" در دست وي باقي ماند و او والي شهر شد و او يکي از باجگذاران مدينه شد . ولي قرارداد صلح چند ماهي دوام نيافت وهرمزان دست به شورش زد . دوباره لشگري عازم شهر شد براي بار دوم قرارداد منعقد شد . ولي باز هم دوام نيافت و هرمزان مجبور به عقب نشيني به شوشتر شد . به گفته طبري بيش از 80 حمله به شوشتر براي نابودي هرمزان صورت گرفت .وي با هواداراني که داشت به درون دژي قرار گرفت و مبارزه کرد . اعراب دژ را محاصره کردند ولي او حاضر به تسليم نشد . در نهايت وي مجبور به درخواست امان نامه داد . او را بسته شده به مدينه بردند وي اولين سرداري بود که زنده تحويل خليفه مسلمانان ميشد . در نتيجه عمر به وي گفت که يا اسلا
arusha
* ترور عمرابن خطاب توسط ايرانيان دربند : عمر در بامداد روز 27 ذوالحجه 23 هجري در محراب مسجد پيامبر مورد حمله يک ايراني زرتشتي اسير شده قرار گرفت . او فيروز نهاودني نام داشت که ابولولو خطابش ميکردند و هيچگاه مسلمان نشد و برده را به مسلمان شده ترجيح ميداد . او برده مغيره ابن شعبه بود . وي چندين ضربه به عمر زد و 12 تن از همراهان وي را زخمي نمود که بعدها 6 تن آنان مردند و 6 تن ديگر زنده ماندند و آن زمان که دستگير شد خود را بکشت . چند روز بعد از جراحات عمر به هلاکت رسيد . طبري مينويسد عمر اجازه نداده بود که هيچ ايراني اسير شده اي وارد مدينه شود . ليکن مغيره ابن شعبه به دليل آنکه فيروز نهاوندي به نجاري و آهنگري و نقاشي آشنا بوده عمر اقامت او در مدينه را پذيرفته بود بعدها شخص شد که هرمزان و چند نفر ديگر که امان يافته بودند در مدينه زندگي کنند در ترور عمر دست داشته اند طبري مي نويسد بعد از مرگ عمر- عثمان به خلافت رسيد . در سال 24 هجري چندين عصيان در ايران بر ضد عربها صورت گرفت و مردم در تلاش براي مبارزه بودند . همدان و آذربايجان دوبار به دليل تاخير در پرداخت باج به عربان مورده حمله مسلمانان قر
arusha
( تاريخ طبري) * قيام مردم پارس در زمان امام علي : در سال 37 هجري "سهل ابن حنيف" که کارگزار علي بود با شورش ايرانيان از آن شهر بيرون رانده شد . سپس در کرمان و خوزستان شورشهاي مشابهي صورت گرفت . به گفته طبري : ايرانيان با خوارج همکاري نمودند و بر ضد لشگريان امام علي کوشيدند . در سال 36 نيز کارگزان علي به کلي از خراسان بيرون رانده شده بودند . زيرا خراسان در کنترل ايرانيان باج گذار قرار داشت . به گفته طبري "ماهويه سوري" که شاهنشاه يزدگرد را کشته شده بود براي بستن قراردادي به کوفه به نزد علي رفت . امام علي به جهت خشنوديش از کارش وي را به رياست شهر مرو گماشت و در نامه اي به ساکنان مرو خواست تا همگان از وي اطاعت کنند . ولي بعدها ماهويه سوري از بيم کشته شدنش توسط مردم به نيشابور گريخت و در همانجا درگذشت . زيرا در نزد ايرانيان آن زمان شاه از فر ايزدي بر خوردار بوده است و کشتن شاه گناهي نابخشودني به حساب مي آمده است . ( طبري) بلاذري در اين باره مينويسد : مردم شهر مرو کفر ورزيدند - به عبارتي از سلطه عربان خارج شدند . سپس دروازه هاي شهر نيشابور را بستند و سپاه اسلام را از انجا بيرون راندن و در
arusha
طبري اضافه ميکند : "جعده" به ابرشهر ( نيشابور) رسيد و ايرانيان آنجا کافر شده بودند و از دادن خراج خودداري مي نمودند . مردم نيشابور مقاومت کردند و سپاه علي بي نتيجه به کوفه بازگشت . طبري مينويسد : بعد از ناکام ماندن خراسان علي "خليد ابن قره يربوعي" را روانه خراسان نمود سپاه شهر ها را محاصره کرد و بعد از مدتي شهر به تسليم گشوده شد و قرارداد باجگذاري بسته شد. بعد از آن مردمان سيستان شوريدند و "امير ابن احمر يشکري" که از قهرمانان عرب بود و کارگزار امام علي هم بود با شورش مردم از شهر بيرون شد و از پرداخت باج سرباززدند . بلاذري مينويسد بدليل آنکه فتوحات داخلي ايران ثروتهاي بيشتري را نسيب لشگريان اسلام مينمود آنان راضي به دفاع از جنگ هاي داخلي برضد علي نبودند و بيشتر مايل به گشودن شهرهاي ايران بودند . او اضافه ميکند : شهر زالک سيستان مردمانش پيمان شکني کرده بودند . در آن زمان طايفه حسکه در سيستان از فرمانهاي سپاه علي سرپيچي کردند . علي سوگند ياد کرد که 4000 تن از اين طايفه را خواهم کشت . بلاذري يادآور ميشود : راهزني و غارتگري در زمان خلافت علي به اوج خود ميرسد به طوري که به خود نام ( لص
arusha
در شورشي که يکي از خوارج به نام " خريت ناجي " ( خوارج نهروان ) طراحي نموده بود - عده زيادي از ايرانيان در آن شرکت کرده بودند . گروه خريت ناجي در جنگي بين آنان و نيروهاي علي مجبور به عقب نشيني به خوزستان شد مردم شهر که حاضر به پرداخت خراج نبودند به خوارج پيوستند . به گفته طبري " معقل ابن قيس رياحي " به فرمان علي جهت سرکوب ايرانيان خوزي تبار و خوارجي راهي آنجا شدند . در نتيجه 70 تن از خوارج و 300 تن از ايرانيان کشته شدند . سپاه معقل نامه اي به علي نوشت و گفت رامهرمز را شکست داديم و خوارج و ايرانيان کافر را مانند اقوام "عاد و ارم" نابود کرديم . سپس خريت ناجي به سواحل پارس فرار نمود . در آنجا عده از ايرانيان به او پيوستند و کفر ورزيدند . ولي امام علي فرمان کشتار آنان را داد و لشگري بزرگي راهي سواحل شد و در نهايت همگان نابود شدند سپس يکي از خوارج به نام "ابومريم سعدي" که از شخصيتهاي اصلي فتوحات ايران بود در کردستان قيام کرد وي با گروهي 400 نفري که 4 نفر آنان عرب بودند و بقيه آنان ايراني راهي مدائن شدند . مدائن را آنان فتح کردند و راهي کوفه شدند . امام علي لشگري 700 نفري را با فرماند
arusha
* تاريخ بخارا در مورد رفتار مسلمانان با ايرانيان اينگونه مي نويسد : بيکند شهري بود از سغد . سغد مرکز تجاري بين المللي در شرق ايران در زمان ساسانيان بود و شهري بسيار زيبا و ثروتمند . «اندربيکند» مردي بود که وي را دو دختر با جمال ( زيبا ) داشت . « ورقا ابن نصر» فرمانده سپاه اسلام هر دو دختر را از خانه بيرون کشيد . مرد ايراني گفت : در ميان اين شهر بزرگ چرا دختران مرا ميبري ؟ ورقا پاسخي نداد . مرد بجست و کاردي بر وي بزد . ورقا زخمي شد ولي کشته نشد . چون خبر به قتيبه رسيد . گفته شد که همه شهر «حَرب» هستند . در نتيجه شهر به کلي منهدم گشت . مردان قادر به جنگ، قتل عام گشتند و اموال شهر به تصرف در آمد . سپس کشتار سمرقند و خوارزم شد . بعد از آن گرگان به محاصره «يزيد بن مهلب» در آمد . طبري مينويسد او با الله پيمان بست که به مناسبت اين مبارزه طولاني ايرانيان طبرستان با اسلام و کشتن عده زيادي از مسلمانان در آنجا آنقدر از مردمان آنها خواهد کشت که خونشان به جريان بيافتد و آسياب ها بگردش درافتد و با خون آنها گندم و نان بپزند . محاصره بعد از 7 ماه به پايان رسيد . يزيد مهلب 1000 نفر را در دره اي برد و ه