| eli_favor آفلاین می باشد! | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
نظر سنجی شماره یک |
![]() |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
حالت من: معمولی |
![]() |
...:::★єℓ a ђ є★:::... |
![]() |
eli_favor | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| 24 ساله |
![]() |
تحصیلات: |
![]() |
شغل: |
![]() |
مدل موبایل: |
![]() |
وضعیت تاهل: |
![]() |
دین: |
![]() |
سربازی: |
![]() |
ویژگی: |
![]() |
قد: |
![]() |
وزن: |
![]() |
رنگ مورد علاقه: |
![]() |
رنگ چشم: |
![]() |
ماشین: |
![]() |
33دنبال کننده |
![]() |
عضویت در_2_گروه |
![]() |
1367-05-03 |
![]() |
![]() |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
413 پست |
![]() |
125 دیدگاه |
![]() |
8 پیام خصوصی | ||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
20 دیدگاه خصوصی |
![]() |
0 مدیریت |
![]() |
2 عضویت در گروه |
![]() |
0 لایک داده شده |
![]() |
17 لایک گرفته شده |
![]() |
1 دنبال کرده است |
![]() |
33 دنبال شده است |
![]() |
0 باز نشر ها | ||||||||||||
![]() |
زن |
![]() |
قوانین مهم کلوبززز - حتما ببینید |
![]() |
آموزش استفاده از کلوبززز |
![]() |
شارژ ماهیانه + جایزه |
![]() |
لیست شکلک ها |
![]() |
اتاق گفتگو |
بر مزار من دلخسته اگر می آیی / اندکی صبر نما.../ تا به پاس قدمت برخیزم/ اندکی صبر نما.../ تا به شکرانه ی این آمدنت/ گوشواره ای به گوش آویزم/ قامتی راست کنم تا ببینی که هنوز/ آنچه می گفتم و گفتم هستم/ اندکی صبر نما.../ تا که از نو به جهان باز آیم/ رخت میلاد به تن کرده و از بهر تو همراز آیم/ بر مزار من دلخسته اگر می آیی/ با خودآور سبدی از گل یاس/ قبر پر خاک مرا پاک نما/ تا بخوانند همه نام مرا/ تا بدانند که در بستر خاک/ عاشق خسته دلی خوابیده/ بر مزار من دلخسته اگر می آیی/ اندکی صبر نما... اندکی صبر نما...
چقدر آغاز دشوار است/ چقدر آغاز صحبت با تو دشوار است/ تو وقتی نیستی آسوده می مانم کنار قاب عکست/ قصه می خوانم/ ولی وقتی تو می آیی / زبانم بند می آید/ نگاهم اوج می گیرد/ و بغضم مثل یک شیشه / هزار و یک ترک می گیرد از شادی!
گفتی : از باور شب می ترسم/ گفتی: از خواندن جغد، روی این بام خراب/ گفتی : از لحظه ی پیوستن مرگ، با تمام تن من/ گفتم: از ماندن بی نام و نشان/ گفتم: از رفتن بی قصد و هدف/ گفتم: از مردن ماهی در آب/ گفتم: از بودن زرد/ گفتم: از بوی دروغ/ گفتم از رنگ ریا/ گفتم: از لمس خیانت آنگاه/ که به نام گل ابریشم عشق/ در تمام سخنت خانه کند/ می ترسم/ باور شب سهل است/ باور شب که به تاریکی چشمان توست/ آسان است/ فهم ویرانی این بام حدیثی ساده ست/ چه تفاوت دارد؟!/ خواندن جغد و دروغ/ دل خوش باور من، مثل آن آبادی ست/ که دروغ این همه نیرنگ و ریا/ ساده ویرانش کرد/ مگو از سایه ی شب می ترسم/ ترست این باشد: اگر سایه شب/ بخت چون روز ترا تیره کند/ ترست این باشد اگر جغد دروغ/ روی آبادی قلب تو شبی لانه کند!
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی... از این زمانه دلم سیر میشود گاهی... عقاب تیز پر دشتهای استغنا ...اسیر پنجهی تقدیر میشود گاهی... صدای زمزمهی عاشقانه آزادی ...فغان و ناله ی شبگیر میشود گاهی ...نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت... به چَشمِ خسته ی من تیر میشود گاهی... مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز... جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی ...بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد ...کلام حق دمِ شمشیر میشود گاهی ...بگیر دست مرا آشنای درد بگیر ...مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی... به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک... محبّت است که زنجیر میشود گاهی...
این شهر شهر قصه های مادر بزرگ نیست که زیبا و آرام باشد... آسمانش را هرگز آبی ندیده ام... من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه... کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد....
بگذار هر چه از دست میرود برود ! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد هر چه باشد حتی زندگی… " ارنستو چه گوارا "
برنارد شاو: انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند تنها استثمارگران را عوض می کند.
ای دوست میترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت .... حقا ، و به حرمت دوستی، که نمیدانم که این که مینویسم راه "سعادت " است که میروم ،یا راه "شقاوت " . و حقا ، که نمیدانم که این که نبشتم "طاعت " است یا "معصیت"؟!
همه شب نالم چون نی...که غمی دارم، که غمی دارم...دل و جان بردی از ما...نشدی یارم، نشدی یارم... با ما بودی... بی ما رفتی... چون بوی گل به کجا رفتی...تنها ماندم تنها رفتی... چو کاروان رود... فغانم از زمین بر آسمان رود... دور از یارم... خون می بارم... فتادم از پا... به ناتوانی... اسیر عشقم ... چنان که دانی...رهایی از غم ... نمی توانم... تو چاره ای کن... که می توانی... گر ز دل بر آرم آهی ... آتش از دلم ریزد... چون ستاره از مژگانم... اشک آتشین ریزد... نه حریفی تا با او غم دل گویم... نه امیدی در خاطر که تو را جویم... ای شادی جان... سرو روان... کز بر ما رفتی... از محفل ما... چون دل ما... سوی کجا رفتی... تنها ماندم، تنها رفتی... به کجایی غمگسار من... فغان من بشنو، باز آ ، باز آ... از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو، باز آ، باز آ سوی رهی...چون روشنی از دیده ی ما رفتی ... با خاطره ی باد صبا رفتی... تنها ماندم تنها رفتی...
آسمان زیر بال اوج تو بود... چون شد ای دل که خاکسار شدی؟! سر به خورشید داشتی و دریغ... زیر پای ستم غبار شدی...ترسم ای دلنشین دیرینه... سرگذشت تو هم ز یاد رود! آرزومند را غم جان نیست... آه اگر آرزو به باد رود!
ای مهربانم! تو را فراتر از آرزوهایم دوست می دارم... و در انتهای رؤیاهایم به تو می رسم که بی پایانی... آیا اکنون نیز مهربانی و قلب کوچکم را می بینی که هنوز هم که نیستی برای لبخندهای تو خود را می شکافد... و چشمان پرسوز مرا غم انگیز می سازد و اینگونه بر دوری ات ارام می گیرد... و مرا نظاره گر باش که بی شقایق چگونه زندگی می کنم...
بی تردید به تو می اندیشم، هر بار که در ذهنم تجلی می یابی، باور بر این تنهایی ندارم، بر اینکه دیگر تو را نخواهم دید... ای بزرگ که آسمان نیز در آغوشت نمی گنجد، باران چشم من سرد است، آیا از گرمای روح تو چیزی مانده است؟ آیا دیگر راه بازگشتی مانده است؟! می خواهم که اوج بگیرم، آیا تو را می یابم؟ راه آشیانه تو از آسمان است... می خواهم صدایت را بشنوم، شاید اینگونه به آرامش ابدی دست یابم... یا صدایت نیز از بغض گرفته؟! با این همه شب زدگی از خدا می خواهم روز مرگم را برای دیدارت نزدیک سازد...
اینگونه صدایم مکن، هرگز نخواهم شناخت تو را، در میان انبوه تنهایی...بگذار بشناسم تو را ، آندم که با هم آواز دهیم که، از زندگی بیزاریم....
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گلها ی باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید... دلم برای کسی تنگ است که چشمان قشنگش را به عمق آبی دریا ی واژگون می دوخت و شعر های خوشی چون پرندگان می خواند... دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برایم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد... دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال با من رفت و در جنوب ترین جنوب با من بود... کسی که بی من ماند... کسی که با من نیست... کسی...
لحظه ای سرنوشت ساز !!! تکامل انسان همواره در جریان است ! برای همین است که حق با آن جنبش های انقلابی است که به این فکر افتادند اعلام کنند : هر آنچه پیش از آن رخ داده منقضی است چرا که هنوز اتفاقی نیفتاده !!! (( کافکا ))
آن كه دانست،زبان بست و آن كه میگفت،ندانست… چه غمآلوده شبی بود! و آن مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ بی آنكه یكدم به خیالش گذرد كه فرود آید شب را، گوئی همه رؤیای تبی بود. چه غمآلوده شبی بود! ...
این روزها از خواب که بیدارمیشوی ، کابوس ها تازه شروع میشوند.
زندگی من مثل شمع خرده خرده آب میشود. نه اشتباه میکنم... مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و ذغال شده، ولی نه سوختهاست و نه تر و تازه مانده... فقط از دود و دم دیگران خفه شده!
دیدن قفسی که توش گیر افتادی دردناکه ولی ندیدنش تکان دهنده است."
آنانکه می نمیخورند از آن میهراسند که افکار پلید خود را بر ملا سازند ولی راستگویان را چه باک از مستی ....{زرتشت}
مراقب قلب ها باشیم. وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم.... وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم و همچنان تنها می مانیم. هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند. ژان پل سارتر
گاهی چونان ملائکم , آرام و سبکبال و معصوم... گاهی شیطان زیر پوستم لانه میکند, می نالد و پوستم را پاره میکند....
اولین و آخرین پسری که بخواهم جلویش زانو بزنم ... پسرم خواهد بود!... آن هم برای بستن بند کفشهایش...
دلم از تمام دنیا گرفته است ... قلمم برای هر کس که بهتر از من دروغ می گوید , اما ... آنقدر شـــــــــــرف دارد که زیر دروغـــــش را .... امضـــــــا کند ...
می خواست از درخت بالا برود... هر بار که می افتاد دوباره شروع می کرد.... دست هایم را برایش قلاب کردم بالا رفت ...دور که می شدم دیدم خودش را حلقه آویز کرده است ...از ترس دارم می دوم ...خدا کند اثر انگشتهایم کف کفش هایش نمانده باشد !
افسوس که تمام مردابهای شهر خشکیدند.. جایی برای دفن کردن تدریجی گذشته نیست...
میز بلوط وچای یکنفره.......کافه نادری...
دیرگاهیست بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی ، عادت کرده ایم به زمین ، زمین جای گرم و نرمیست، چه خیال اگر چشمهایمان را خواب چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است!
ماه بالای سر آبادی است،
1390/12/24 - 01:17اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک من است: پشت افراها، سنجدها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.
نیمه شب باید باشد.
دب اکبر آن است، دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نیست، روز آبی بود.
یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب.
یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد.
یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم به چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.