| MILAD_ROCK_67 آفلاین می باشد! | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
نظر سنجی شماره یک |
![]() |
کاربر برتر کلوبززز | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
حالت من: معمولی |
![]() |
M I L A D |
![]() |
MILAD_ROCK_67 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| 24 ساله |
![]() |
تحصیلات:کاردانی ( الکترونیک ) |
![]() |
شغل:فعلا در زمینه موسیقی |
![]() |
مدل موبایل:Sony Ericsson Vivaz |
![]() |
وضعیت تاهل:مجرد |
![]() |
دین:به هیچگونه دین و آیینی اعتقاد ندارم |
![]() |
سربازی:برای من دوران جالبی بود |
![]() |
ویژگی:سادگی ، خونسردی و نوازندگی |
![]() |
قد:1.70 |
![]() |
وزن:60 |
![]() |
رنگ مورد علاقه:رنگهای Dark به خصوص سیاه |
![]() |
رنگ چشم:قهوه ای |
![]() |
ماشین:ساز ، با اون به هر کجا دلم بخواد سفر میکنم |
![]() |
86دنبال کننده |
![]() |
عضویت در_2_گروه |
![]() |
1367-12-27 |
![]() |
اهواز |
![]() |
miladd_m@yahoo.com | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
4248 پست |
![]() |
4359 دیدگاه |
![]() |
4 پیام خصوصی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
235 دیدگاه خصوصی |
![]() |
0 مدیریت |
![]() |
2 عضویت در گروه |
![]() |
138 لایک داده شده |
![]() |
562 لایک گرفته شده |
![]() |
1 دنبال کرده است |
![]() |
86 دنبال شده است |
![]() |
2 باز نشر ها | ||||||||||||||||||||||||||
![]() |
مرد |
![]() |
قوانین مهم کلوبززز - حتما ببینید |
![]() |
آموزش استفاده از کلوبززز |
![]() |
شارژ ماهیانه + جایزه |
![]() |
لیست شکلک ها |
![]() |
اتاق گفتگو |
![]() |
فیلم :پدر خوانده ، یکشنبه غم انگیز ، پیانیست ، صورت زخمی ، سوته دلان ، آژانس شیشه ای ، کسی از گربه های ایرانی خبر نداره ، My Tehran For Sale و . . . |
![]() |
درس :زیاد |
![]() |
ورزش :فوتبال ، تنیس |
![]() |
سرخ آبی : ایتالیا ، یوونتوس |
![]() |
فصل :زمستان |
![]() |
کشور :ایتالیا |
![]() |
مسافرت :Anywhere |
رازی كه گشوده نمی شود ، هر از چند گاه ذهنی را اسیر می كند و از این اسارت برای استمرار خویش بهره می برد . . .
ستاره های عزیز
ستاره های مقوّائی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟
ما مِثل ِ مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم
و آنگاه خورشید بر تباهی ِ اجساد ِ ما قضاوت خواهد کرد . . .
اول به سراغ یهودیها رفتند
یهودی نبودیم ، اعتراضی نکردیم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
لهستانی نبودیم و اعتراضی نکردیم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
لیبرال نبودیم ، اعتراض نکردیم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودیم ، بنابراین اعتراضی نکردیم
سرانجام به سراغمان آمدند
هر چه فریاد زدیم ، کسی نمانده بود که اعتراضی کند . . .
اسم بعضی آدمها خیلی مناسب حالشان است. مثل خود من. به گیاه میمانم. نه به زیبایی یا لطافت یا تردیاش یا مثلا عطر و بویاش. گیاهی در حد کاکتوس مثلا. نه حتا از آن کاتوسها که گل میدهند. از آنها که خشک و درب و داغان و بی بار و بر هستند. شباهتام به گیاه به خاطر تاثیر مستقیم آب و هوا روی حال و هوایام است. امروز نور و سایههای دونده روی برگها، صدای قارقار کلاغهایی که سر درخت اوکالیپتوس باغ رو به رو خانه دارند، دیوانهام میکند. امروز میدانم که دیوانهگیها خواهم کرد. حالا از خوشی دارد گریهام میگیرد.
خورشید گورِ اسارتِ خویش را
ترک کنان در راهِ میدان است
شب رفت و باز آمد
روزِ دیگر از نو
روزِ بی بنیاد
همان سرودِ همیشه تلخ
همان ننگ بر آماسیده یِ لوحِ آفرینش
روزی دیگر از پیِ شبی دیگر
همین گونه مکرّر . . .
پنهان شده ای
و گوشه پیراهنت از پشت در پیداست
نترس حبه انگورم
هیچ گرگی نمیتواند
زخم دستهای مادرت را
بر پنجه هایش نقش ببندد . . .
شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یک قرن کافیست
جرعه جرعه
میتوانیم آنقدر به عقب برگردیم
که بعد از شام
سر از نخلستانهای بین النهرین در بیاوریم
و حوالی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز . . .
این شهر مردگان است
این چنین خاموش و متروک
قفس است
این تصویر دنجِ خفتن است
این ویرانه ی آلوده به مرگ
پژمرده گیاهان زاهر
خموش پرندگان زایر
سکوت انسان متظاهر
در به عاقبت رسیدنِ فروردگان و اردی بهشت گان
عمرِ شهر مفلوج به پایان رسید . . .
خیابان ها شلوغ اند
و خانه ها سراسر خالی
امروز و فردا در خیابان است
علّاف و شاطر در کوچه ها ولو
خوش لباسِ دهاتی
عاشقِ مفسد
تضاد و طباق را تنها در خیابان می توان دید . . .
ای مرد هوشیار باش !
رنج شما زیاد است
اما شادی از رنج قلب شما عمیق تر است
رنج می گوید بگذر
و با این وصف شادی ملازم با ابدیت است
زیرا عمیقانه ابدیت را می طلبد . . .
این است سرودی که زرتشت خواند !
تنهایی و سکوت اینروزهای من
شاید تلخ ، شاید دلهره آور باشد از نگاه تو
اما برای من حکم پیله ایست
که پایانش ، آغاز پروانگیست . . .
By. " Gelayeh " My Dear Friend ![]()
گندمزاران ِ محروم از گندم
و شوره زاران ِ محروم از نمک
و شاعران ِ محروم از خسرو
در انزوای ِ سروش
دوستی و عدالت به غروبی ابدی می نشیند
و دادگاه انسانیت
کودکان ِ گرسنه را به محاکمه می خواند
عصر ننگ زده ایست ، عصر من . . .
بر جایگاه خویش فرسوده
در تکرار مشروط ماه
سوگبار در اندیشه ی متجاوز مرگ
ساختواره ی خیل چشمان دریده
بر تن حیای مکرر
روح رونده ی روان از لبان بکر
جنبش آهسته ی مهتاب
عو عو ی سگ
گوبش غلظت گندیده ی خونی خاکی
پس از سقوط از بی نرده گی مهتابی..
ما را به بند کشیدند
من و کسانی که جمله به آنان حرکت می دهد
ما و تراوش غم کاه چشمانمان
آن جا که دریا می دهد و خورشید می ستاند
هستی از دستمان در می رود
آن گاه که ماه - از پشت - خنجر می زند
ما را به رنج کشیدند
ما را به وصله ی ناجوری
ما را به گند کشیدند . . .
تو هم با من نبودی یار !
مثل من با من و حتی مثل تن با من! ...
تو هم مومن نبودی ، بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید، مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی !
تو هم با من نبودی
یار !
ای آوار!
ای سیل مصیبت بار !
مینویسیم از روزهای توجیه و اعتراض
می نویسیم از شامگاهانی که با درازی دستان باد
بر بکارت ناب لبانت هستی عدد گرفت
پرنده بر خواب هایمان خندید
گریستم بر اصرار مکرر زندگی
بر بودن یا نبودن . . .
اینروزها اگر زیاد با وفا باشیم ، با سگ اشتباهمان میگیرند . . .
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد . . .
خدایا ! در این شهر با تهدید و ارعاب انان را که در پی اصلاحند خانه نشین می کنند و آنان که هرگز در اصلاح سهمی نداشته اند امروز مدعی همه چیز گشته اند و گستاخانه به همه کس می تازند و بر همه تعیین تکلیف می کنند و حدود و صغور دین تورا به میل خود و به خواهش دل سیاهشان تعیین می کنند !
آنچنان که قرآن كتاب مقدسش هست و خواهد بود!! اما بوستان و گلستان و شفا و قانون نيز برايش به همان مقدار قابل احترام است! او ايرانيست ، نشان به همان نشاني كه در خرابه هاي تخت جمشيد از نياكانش باقيست. او ايرانيست ، نشان به همان خرابه هاي شوش و قلعه بابك و آتشكده هاي نشسته بر خاك!!! او ايرانيست ، مشهد برايش همانقدر مقدس است كه شيراز و اصفهان هست!!! پدرش هميشه ميگفت تا چيزي برايت ثابت نشده باورش مكن!!! اينگونه بود كه در پي اثبات خدا بود و براي خود اثباتش كرد و ميپرستدش!
سنگی که دست اجنبی بود نشانه مظلومیت شد
سنگی که دست خودی است نشانه شورش است…
نمی دانم تفاوت سنگ است یا خون
که مظلومیت را تبدیل به شورش کرد.!
وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین “اعتراف” کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمان ندارد. گالیله در جواب گفت: تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.
دروغ است که نویسنده ها عاشق هستند
کسی که عاشق باشد دستش به قلم نمیرود
گوشه ای کز میکند و میمیرد...
پس بیخود خود را عاشق فرض نکنیم . . .
ولی دریغ که دنیای با هم بودنمان ، در هیچستان است
جایی در مرز بی گاه بودن ها ...
و حرف آخرم به تو می دانی...
تنهایی
درد
شوری بس شیرین
حس غریب گم شدن
تنها چیزهایی است که از حضورت به یادگار دارم...
شاید در این تاریکی بشود چهار زانو روی زمین نشست و به جاذبه اش نزدیکتر شد، شاید در این تاریکی بشود با خفاشها و جغدها و تمام شبدرهایی که به گمان بعضی ها چیزی از لاله کم دارند دوست شد، شاید در این تاریکی بشود اخوان را برعکس خواند و به سبیلش خندید، شاید در این تاریکی بشود، همرنگی جماعتمان را دربیاوریم و جامه خود را هرچند رنگ و رو رفته و کهنه برتن کنیم، شاید نه! مطمئنا در این تاریکی میشود بهتر بود، پس ساکت باش نگذار خورشید لعنتی بیدار شود، هیـــــس بگذار حروف الفبا لحظات کمی استراحت کنند...
سرد که باشد
چای که باشد
سر سودایی که باشد
قلم و دفتر که باشد
دیگر آدم ها به چه کار می آیند ؟
گاهی که خودت میمانی و خودت
تازه هوا را میفهمی
نردبان میگذاری و میروی به محضرش
و مشتی لیچار بیخ ریشش میبندی و می آیی پایین
و لم میدهی روی تخت
و دکمه تکرار آهنگ را میزنی
و پرت میشوی در رویا . . .
من کمدی پر از نقاب در گوشه اتاقم چپانده ام، شاملو را محض نفهمیدن میخوانم و فلسفه هایم بوی سگ میدهد، تنها فرق من با شما اینست که از اعلام فساد روحم نمی ترسم، شهامتم را جلوی چشمانم گذاشته ام و با جرات میگویم: گندیدن من اتفاقی قدیم است که افتاده، که رسیده، که آمده، که نگرانم کرده... کاش کسی بیاید و مرا بهم بریزد و از بهم ریخته ام یک انسان بسازد...
لبریزم، سنگ صبوری بدهید، یا من بشکنم یا سنگ،کاش من... گاهی نامیدی ریشه میکند در جانت، و آنوقت است که شعارهای فلانی رحیم است، فلانی کریم است میشود طبل توخالی و تو میمانی و وجود تهی شده ات، تو میمانی و انباری از سوال، تو میمانی و دنیایی پر از غریبه، اینجاست که ترس تنهایی گاز گاز میکند وجودت را و سیگارهای شبانه روزی ات شروع می شود، پک میزنی تا رها شوی و غافلی که آزادی این حوالی، حکمش، حکم طلاست، رسوب میکنی در خودت، می مانی و می مانی و می مانی و عاقبت می گندی...
من کافرم به تمام خدایان، به هرچه شما می پرستید و آنها و همه، من کفرم را آسان بدست نیاورده ام که با نصایح بی فکر شما خالی اش کنم در چاه . . . و . . . را هم بکشم و بعد هم بشوم مسیح تا به به و چه چه بشنوم، من خدایان را همه شان را به سخره میگیرم، من خودم را جایی دور از این حوالی جا گذاشته ام، پس بهتر است سعی در نمایاندن من به من نداشته باشید، اصلا میدانید من خدای تازه میخواهم، خدایی میخواهم که داغ بندگان بدبختش را از زور گویان در همان لحظه بستاند، من خـــــــــــدای تازه میخواهم...